براي جستجو کافيست کل يا قسمتي از عبارت مورد نظر خود را وارد نماييد و بروي دکمه جستجو کليک کنيد
!
مادر بخدا یار دبستانم کو ؟ !
من غمزده ام تار خراسانم کو؟!
مادر به خدا دروغ گفتند-آن مرد؛
در زیر شکنجه گفت: بارانم کو؟!
تصمیم ندا بود که ما می خواندیم
کبری به خدا یار دبستانم کو؟!
سهراب انار دارد اما ـ دارا
فریاد زد: آن انار خندانم کو؟!
مادر تو بگو یار دبستانم کو؟!
من غمزده ام تار خراسانم کو؟!
باید بروم ولی تو فریاد نزن:
آن گم شده ی توی خیابانم کو؟!
آخر تو همیشه توی گوشم خواندی:
آن مشت گره کرده ی پنهانم کو!
باید بروم پیش از اینکه سارا
با اشک بگوید آه ایرانم کو؟!
مادر دل من گرفت. درمانم کو؟!
من غمزده ام تار خراسانم کو؟!
مطالب مرتبط :
برچسبها : یار - دبستان
جز زنان و مردانی
که در این جسم قفس بین
پنهانی
سرگرم شده اند
و خبرنیست ازآن روح لطیف
که بوییدن بایستش
و خبر نیست از آن آینه ی روشن دل
که خودم را بینم در آن با ذوق
دل کنم دست در او بگذارم
خود تنها شده ی گمشده را
برکنم از ظلمت
رو به راهی روشن
اما سنگلاخی
بدوم
شاید برسم
و زمین خواهم خورد
ره ناهموار است
دل من هموار است
این به آن در
.
.
.
و شروعی دیگر
وتمنا
و قدم
از پشت قدم
و صدای سنگین سکوت
که چه ترسی دارد
در همان لحظه ی سخت
تک درختی پنهان
مرغ یا حق بر آن
می بینم از دور
که ندا می دهدم
ذکر باید
روح تو سنگین است
پاک باید
و چه رنجی دارد راه
اشک باید
و تو تنهایی ای مرد
عشق باید
و در آن راه
من شبح ها بینم از دور
می شناسم گاهی
بعضی شان
دل تاریک به دست
روبه راهی پست
که در آن راه
نبیند چشمهاشان چیزی
و چه ساده
به دنبال هوس می رفتند
و اجل
بر درگاه صعود
بر در راه تجلی خفته ست
باید بیدارش کرد
وقت تنگ است
شب تمام است
خورشید
طلوعش را
با یاد غروب کامل کردست
باید رفت
اسب جان بی جان است
اسب دل جان دارد
و نفیری خاموش
شیهه ای رعب آور
اسب را زینی باید
و سوار آمادست
حرکت باید کرد
منتظر خواهد گفت
جمعه می آید او
و من فریاد زنم
بیچاره
دست ها اکنون خالی است
چشمها اکنون به در است
کودکان حسرت
جای ما اینجا نیست
پر بگیرید با هم برویم
و به امید بگوییم
شب ظلمت زده را
ماهی باید
منتظر با خود گو
انتظار اینجا مردست
لای آن نفت سیاه
پیش درد ابدیت
انتظار
در سپیده دم عدل
روی سکوی جهالت
زیر چوبه ی دار
اعدام شدست
مطالب مرتبط :
آغاز
برچسبها : باز - آغاز
بنام خدای بزرگ وبلند مرتبه
این شب خالی را ، ای لب نامیمون ورد
از هراسی همه رگ فرسا ، کن سرشارش
ساقه نازک و سیراب گل رویا را
انتظار تیر حادثه ای بگمارش
مطالب مرتبط :
برچسبها : آغاز
